
يك ماه پيش در وزارت صنايع جلسه، كارشناسان تبليغات بود. يكي از همكاران محترم ما هم اونجا بود.
عرض به خدمتتون؛ رئيس قبلي ما كه الان در يك شركت خودروسازي كار مي كنه و مثلا فوق ليسانس روزنامه نگاري داشت و ادعاي قلمش ميشد. و علاوه بر اين سرمقاله نشريه را از اينترنت سرچ مي كرد، نيز در جلسه حضور داشت.
در اين جلسه پربار قرار شد، لوگوي كميته تبليغات يك نفر طراح كند. رييس سابق با اعتماد نفس كامل و الهي بي خبر از همه جا گفت: به نظر من بهترين گزينه استاد مميز است. اگر دوستان اجازه بدهند، من با ايشان صحبت ميكنم.
مي دونيد كه ايشان اخلاق خاصي دارند و من با اخلاق استاد آشنايم.
به جز همكار ما آقاي ع.ف كه ميدونست استاد مميز ۴ سال است فوت كردند، در كمال ناباوري ديد مهمان جلسه اين وظيفه را به ايشان سپردند.
چند بار خواستم زنگ بزنم به رييس سابق بگم، آخه مردك تو كه پدر ما درآوردي از بس از افتخارات روزنامهنگاريت گفتي، يعني نميدوني ...
آخ كه چه بلاي سر من يكي در اورد تو اين شركت خراب شده.
به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا
برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون
شکسته ام ولی برو، بريدهام ولي بيا
چه گيج حرف ميزنم، چه ساده درد مي كشم
اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم
چه عاشقانه زيستم چه بيصدا گريستم
چه ساده با تو هستم و چه ساده بيتو نيستم
تو را نفس كشيدم و به گريه با تو ساختم
چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم
تو با مني و بي توام ببين چه گريه آوره
سكوت كن سكوت سكوت حرف آخره
ببين چه سرد و بيصدا ببين چه صاف و سادهام
گلي كه دوست داشتم به دست باد دادهام
بمون كه بيتو زندگي تقاص اشتباهمه
عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
عبدالجبار کاکائی
وقتي خوب از ديدنش سير شدي، فقط فقط موقعي كه حالش داري و تنهاي شروع كني آروم، آروم بخوني.
خوندن اين كتاب هزاران بار ميارزه به گوش اراجيفي كه اين مداح ها ميگن.
قلمت سبز و جانت سلامت
لابه لای روزنامه ها رو می گردم تا ببینم درباره آیدین نیکخواه چی نوشتند.
دیشب فقط خواب مرگ و مردن می دیدم. وقتی کسی که کم و بیش می شناسمش می میره، به شب اول قبرش فكر ميكنم. به اينكه وقتي بيدار شد و فهميد مرده چه حسي بهش دست ميده.
ترا از دور می بینم که می خندی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی
یه فکر مثل خوره افتاده به جونم.
عاطفه خانه سبز به غده تو سر رضا( اسم الان يادم نيست)حسادت مي كرد.
ميگفت اون جا، جاي منه. تو بايد به من بيشتر از اون غده سرطاني فكر كني.
يه فكر مثل خوره افتاده به جانم.
زمزمه: من به خندههاي تو دلخوشم. (خيلي مضحكه)
| دکتر محمدرضا ترکی - شاعر و استاد دانشگاه - چندی قبل و به امید سلامتی و بهبود قیصر امین پور شعری را سرود که خواندنش ما را متوجه عمق رابطه عاشقانه و دل انگیز او با شاعران و دوستدارانش می کند. | |
|
در برگریز درد لگدکوب می شوی با گیسوان سربی و آن چهره صبور قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود قانون عشق سوختن است و به قدر درد مانند آفتاب دلم سخت روشن است |
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
خیلی کلافه ام.
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟